تله همدلی گزینشی: وقتی برچسب‌ها جای انسان را می‌گیرند

تاریخ و جامعه1 هفته پیش18 بازدید

در عصر پیوند‌های دیجیتال، ما بیش از هر زمان دیگری شاهد رنج یکدیگر هستیم، اما گویی هم‌زمان، بیش از هر دوران دیگری نسبت به این رنج بی‌حس شده‌ایم. تصور کنید در مقابل صفحه‌ی نمایشگر خود نشسته‌اید؛ فیلمی از یک قتل فجیع یا شکنجه‌ای عریان منتشر می‌شود. در میانه‌ی غبار غلیظ قطب‌بندی‌های سیاسی، واکنش‌ها دیگر بوی انسانیت نمی‌دهد؛ یا سکوتی مرگبار حاکم است و یا بدتر از آن، ولوله‌ای از تشویق‌های کینه‌توزانه.

وقتی واکنش ما به خون ریخته شده، نه بر اساس «قداست جان انسان» که بر اساس «هویت و برچسب» قربانی تنظیم می‌شود، ما با یک بحران عمیق وجودی روبرو هستیم. آیا تا به حال در خلوت خود پرسیده‌اید که چرا تماشای مرگ کسی که با او اختلاف نظر دارید، دیگر شما را نمی‌لرزاند؟ این سکوت، صدای مرگ خاموش همدلی در قلب‌های ماست.

انسان‌زدایی

تله‌ی همدلی گزینشی: وقتی برچسب‌ها جای انسان را می‌گیرند

آنچه امروز وجدان جمعی ما را تهدید می‌کند، پدیده‌ی شوم «همدلی گزینشی» است. ما در تله‌ای گرفتار شده‌ایم که در آن ارزش جان انسان‌ها را با خط‌کش گرایش‌های سیاسی و مذهبی اندازه می‌گیریم. در این نگرش، اگر قربانی برچسب‌هایی چون «بسیجی»، «مداح» یا «مذهبی» داشته باشد، رنج او برای برخی که خود را در برابر این برچسب‌ها می‌بینند، دیده نمی‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ی عطفی است که سیاست از مرز «اختلاف نظر» عبور کرده و به ورطه‌ی «انسانیت‌زدایی» (Dehumanization) سقوط می‌کند.

حتی اگر شخصی سخت‌ترین نقدها را به یک نهاد داشته باشد یا جریانی را مسئول تمام ناکامی‌ها بداند، هیچ‌کدام از این‌ها مجوزی برای مسخ‌شدگی اخلاقی و پذیرش خشونت عریان نیست. حقیقت تلخ این است که وقتی سیاست به ابزاری برای سلب حق حیات از «دیگری» تبدیل شود، ما دیگر با یک رقیب روبرو نیستیم، بلکه با یک سقوط اخلاقی مواجهیم. همان‌طور که در تحلیل‌های واقع‌گرایانه آمده است:

دقیقاً همین‌جاست که سیاست از اختلاف سیاسی عبور می‌کند و وارد مرحله انسانیت‌زدایی می‌شود… هیچ‌کدام از این‌ها قتل فجیع یک انسان دیگر را به یک امر قابل قبول تبدیل نمی‌کند.

عادی‌سازی خشونت: چه کسی قلمِ جلاد را به دست می‌گیرد؟

پذیرش خشونت علیه یک گروه خاص، آغاز یک سراشیبی تند و بی‌بازگشت است. وقتی جامعه به قتل فجیع یک نفر به جرمِ داشتن یک عنوان یا عقیده چراغ سبز نشان می‌دهد، در واقع در حال امضای قرارداد نابودی خویش است. پرسش اینجاست: اگر امروز کشتن یک بسیجی یا فرد مذهبی عادی‌سازی شود، فردا چه کسی مرز بعدی را ترسیم خواهد کرد؟

این یک «سراشیبی لغزنده» است؛ امروز «او»، فردا «مخالف سیاسی»، پس‌فردا «منتقدی که به اندازه کافی هم‌سو نیست» و در نهایت هر کسی که با معیارِ روزِ قدرت‌طلبان هماهنگ نباشد. در واقع، با سکوت در برابر خشونت، ما «قلمِ جلاد» را به دست کسانی می‌دهیم که هر روز دایره‌ی «خودی‌ها» را تنگ‌تر می‌کنند. عادی‌سازی خشونت سیاسی (Normalizing Political Violence) یعنی تبدیل شدن جامعه به جنگلی که در آن هیچ‌کس، با هیچ عقیده‌ای، دیگر امن نخواهد بود.

همدلی گزینشی

خشونت به مثابه پیام: کالبدشکافی یک جنایت رسانه‌ای

انتشار آگاهانه‌ی تصاویر قساوت، یک عمل تصادفی نیست؛ این یک «پیام سیاسی» خونین است که سه هدف ویرانگر را دنبال می‌کند:

  • ایجاد رعب: این خشونت بیش از آنکه قربانی را هدف قرار دهد، روانِ تماشاگر را نشانه می‌رود. هدف این است که با نمایش بی‌رحمی، ترسی فلج‌کننده ایجاد شود تا شهروندان از هرگونه کنشگری ناامید شده و تنها به بقای غریزی خود بیندیشند.
  • نمایش قدرت و آسیب‌پذیری: انتشار این فیلم‌ها پیامی صریح دارد: «طرف مقابل توان حفاظت از نیروهای خود را ندارد.» این نمایش قدرت، برای درهم‌شکستن روحیه و تحقیر تمام کسانی است که به آن جبهه تعلق خاطر دارند.
  • مرگِ وجدانِ تماشاگر: تکرار مدام این تصاویر، جان انسان ایرانی را بی‌ارزش می‌کند. وقتی تماشای خون به بخشی از ملالِ روزمره‌ی شبکه‌های اجتماعی تبدیل شود، مخاطب دچار «کرختی عمومی» می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن قتل فجیع، تنها در قامت یک محتوای چندثانیه‌ای ظاهر می‌شود و وجدان بیدار جامعه به خوابی عمیق فرو می‌رود.

«سوریه‌ای شدنِ» ذهن‌ها: فروپاشی از درون

برخلاف تصور رایج، «سوریه‌ای شدن» با صدای انفجار و بمباران آغاز نمی‌شود. سوریه‌ای شدن یک فرآیند ذهنی است؛ مرحله‌ای که در آن مفهوم مقدس «هم‌وطن» فرو می‌پاشد. این خطرناک‌ترین شکل سقوط یک تمدن است؛ زمانی که شهروندان، همسایگان خود را نه به عنوان رفیق و همراه، بلکه به عنوان «دشمنان داخلی» ببینند که حذفشان نه تنها جنایت نیست، بلکه ضرورتی برای رهایی است.

این الگوی انسانیت‌زدایی، یک مکانیسم جهانی و پیش‌درآمدی برای فجایع بزرگ است. سازمان ملل متحد در هشدارهای خود پیرامون غزه، دقیقاً به همین «ادبیات انسان‌زدا» اشاره می‌کند. روند کار همیشه یکسان است: ابتدا به انسان‌ها «برچسب» می‌زنیم (مذهبی، بسیجی، فلسطینی، دشمن)، سپس رگه‌های همدلی را در خود می‌کشیم و در نهایت، مرگ آن‌ها را توجیه می‌کنیم. وقتی جان انسان به واسطه‌ی یک برچسب بی‌ارزش شد، راه برای هر فاجعه‌ای هموار می‌گردد.

نابودی تمدن

نتیجه‌گیری: نبردگاه درونی ما

ما کشورمان را در میدان‌های جنگ فیزیکی از دست نمی‌دهیم؛ ما زمانی وطن را گم می‌کنیم که پیوند‌های انسانی میان‌مان گسسته شود. اگر قطب‌نمای اخلاقی ما به جای «حقیقت و انسانیت»، با «نفرت و عقیده» تنظیم شود، پیش از آنکه هر دشمن خارجی از مرزها عبور کند، ما در درون خود شکست خورده‌ایم. نبرد واقعی نه در خیابان، که در اعماق وجدان ما در جریان است.

اگر روزی برسد که برای فهمیدن اینکه یک قتل فجیع بد است، اول از هم بپرسیم عقیده طرف چه بود و طرف کدام‌وری بود، ما قبل از اینکه کشورمان را در میدان جنگ ببازیم، بخشی از جامعه خودمان را باخته‌ایم.

اکنون زمان آن است که در برابر آیینه بایستیم و صادقانه بپرسیم: وقتی تیتر بعدی خبرها را می‌خوانید، به دنبال نام و نشان قربانی می‌گردید تا بدانید اجازه دارید متأثر شوید یا نه؟ در جهانی که برچسب‌ها بر حقیقت چیره شده‌اند، آیا جرات آن را دارید که دوباره به «انسان» ورای تمام پیراهن‌ها و نشان‌ها نگاه کنید؟

پاسخی بگذارید

تبلیغات

در حال بارگذاری نوشته بعدی...
فالو
پرطرفدار
مطالب تصادفی
در حال بارگذاری

ورود تا 3 ثانیه دیگر...

ثبت‌نام تا 3 ثانیه دیگر...